از شیرینی عشق تا تلخی جدایی

شگفت انگیز ترین...

"باور من این است
که شگفت انگیز ترین چیز ها در زندگی

کشف انسانی دیگر است
که با او
رابطه انسان
در گذران سالها
ژرفایی پر شکوه, زیبایی وسرور می یابد.

عشقی چنین دم افزون و درونی
بین دو انسان,
حیرت انگیز ترین چیز هاست
چنین عشقی
با جستجو
و یا با آرزویی سودایی
بدست نمی آید
بلکه
پیشامدی است آسمانی"

(سر هاوالپول)

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آبان1388ساعت   توسط آرش  | 

داستان سه پیرمرد: عشق ، ثروت و موفقیت

زنی هنگام بیرون آمدن از خانه، سه پیرمرد با ریش های بلند سفید را دید که جلوی در نشسته اند. زن گفت: هر چه فکر می کنم شما را نمی شناسم؛ اما باید گرسنه باشید. لطفا" بیایید تو و چیزی بخورید.

آنها پرسیدند: آیا همسرت در خانه است؟ زن گفت: نه. آنها گفتند: پس ما نمی توانیم بیاییم. غروب، وقتی مرد به خانه آمد، زنش برای او تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده است. مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن.

زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. اما آنها گفتند: ما نمی توانیم باهمدیگر وارد خانه بشویم. زن پرسید: چرا؟ یکی از پیرمردها در حالی که به دوست دیگرش اشاره می کرد، گفت: اسم این ثروت است و سپس به پیرمرد دیگر رو کرد و گفت: این یکی موفقیت و اسم من هم عشق. برو به همسرت بگو که فقط یکی از ما را برای حضور در خانه انتخاب کند.

زن رفت و آنچه را که اتفاق افتاده بود برای همسرش تعریف کرد. شوهر خوشحال شد . گفت: چه خوب! این یک موقعیت عالیست. ثروت را دعوت می کنیم. بگذار بیاید و خانه را لبریز کند!

زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزیزم! چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟ دختر خانواده که از آن سوی خانه به حرفهای آنها گوش می داد، نزدیک آمد و پیشنهاد داد: بهتر نیست عشق را دعوت کنیم تا خانه را از وجود خود پر کند؟ شوهر به همسرش گفت: بگذار به حرف دخترمان گوش کنیم پس برو بیرون و عشق را دعوت کن.
زن بیرون رفت و به پیرمردها گفت: آن که نامش عشق است، بیاید و مهمان ما شود. در حالی که عشق قدم زنان به سوی خانه می رفت، دو پیرمرد دیگر هم دنبال او راه افتادند. زن با تعجب به ثروت و موفقیت گفت: من فقط عشق را دعوت کردم، شما چرا می
 آیید؟

این بار پیرمردها با هم پاسخ دادند: اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت کرده بودید، دو تای دیگر بیرون می ماندند، اما شما عشق را دعوت کردید، هر کجا او برود، ما هم با او می رویم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 فروردین1390ساعت   توسط آرش  | 

شاعر و فرشته

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند ، فرشته پری به شاعر داد و شاعـر شعری بـه   

 

فرشته . شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت.

 

و فرشته شعـر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت .

 

باقی در ادامه...

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند ، فرشته پری به شاعر داد و شاعـر شعری بـه   

 

فرشته . شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت.

 

و فرشته شعـر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت .

 

خدا گفت: دیگر تمام شد.دیگرزندگی برای هر دوتان دشـوار می شود. زیرا شاعری که

 

بـوی آسمـان را بشنود ، زمیـن برایش کوچـک اسـت و فـرشته ای کـه مـزه عـشق را

 

بچشد، آسمـان برایش تنـگ .

 

فرشته دست شاعر را گرفـت تا راه های آسمان را نشانش بدهـد و شاعـر بال فرشته

 

را گرفت تـا کوچـه پس کوچـه های زمیـن را به او معرفی کند . شـب کـه هر دو به خانه

 

برگشتند ، روی بال های فرشته قدری خاک بود و روی شانه های شاعر چند تا پر ....

 

فرشته پیش شاعر آمد و گفت : می خواهم عاشق شوم .

 

شاعر گفت : نه . تو فرشته ای و عشق کار تو نیست .

 

فرشته اصرار کرد واصرار کرد .

 

شاعر گفت : اما پیش از عاشقی باید عصیان کرد و اگـر چنین کنی از بهشت اخراجت

 

می کنند . آیا آدم و سرنوشت تلخش را فراموش کرده ای ؟

 

اما فرشته باز هم پافشاری کرد . آن قـدر که شاعر به ناچار نشانی درخـت ممنوعه را

 

به او داد.

 

فرشته رفت و از میوه آن درخت خورد .اما پرهایش ریخت و پشیمان شد. آ ن گاه پیش

 

خدا رفت و گفت: خدایا مرا ببخش . من به خودم ظلم کرده ام . عصیان کردم و عاشق

 

شدم . آ یا حالا مرا از بهشت بیرون می کنی ؟

 

_ پس تو هم این قصـه را وارونه فهمیدی !

 

 پس تو هـم نمی دانی تنها آن که عصیـان

 

می کند و عاشق می شود، می تواند به بهشت وارد شود !

 

و آ ن وقـت خدا نهمین در بهشت را باز کرد . فرشته وارد شد و شاعـر را دیـد که آنجـا

 

نشسته است در سوگ هشت بهشت و رنج هبوط !

 

فرشته حقیقت ماجرا را برایش گفت . اما او باور نکرد.

 

آدم ها هیچ کدام این قصه را باور نمی کنند. تنها آن فرشته است که می داند بهشت

 

واقعی کجاست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 فروردین1390ساعت   توسط آرش  | 

زن خوب و مرد خوب

زن خوب مثل دایناسور می مونه که نسلش منقرض شده ولی مرد خوب مثل سیمرغ می مونه که از اول یه افسانه بوده!

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 فروردین1390ساعت   توسط آرش  | 

بازم یکی از آینه خنده مارو دزدید

بازم یکی از آینه خنده مارو دزدید
یه گله آدم برفی رفتن به جنگ خورشید
باز یکی خواب ما رو از تو ترانه خط زد
جای قلم معلم گردن ما رو قط زد
چه واژه ها تلف شد چه گریه ها هدر رفت
ستاره دربه در شد هدهد شکسته پر رفت
باز یکی دست ما رو خوند و شبو بهم زد
باز یکی اسممونو از لیست نور قلم زد
دوباره از سرخط دوباره اول کار
دوباره زخم تازه دوباره درد تکرار
چه قصه ها ورق خورد چه قلبایی که خون شد
از سر نو سیاهی رنگ این آسمون شد
خسته نشو شروع کن به انتشار خورشید
نگو نفس بریدی نگو نمونده امید
خسته نشو که دستات کلید هرچی قفله
باور کن آرزو رو سرخم نکن به تردید
?
+ نوشته شده در  سه شنبه 9 فروردین1390ساعت   توسط آرش  | 

خوش‌ به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز

خوش‌ به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،
شاخه‌های شسته، باران‌خورده پاک،
آسمانِ آبی و ابر سپید،
برگ‌های سبز بید،
عطر نرگس، رفص باد،
نغمۀ شوق پرستوهای شاد
خلوتِ گرم کبوترهای مست

نرم‌نرمک می‌‌رسد اینک بهار
خوش به‌حالِ روزگار

خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشت‌ها
خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به‌حالِ دختر میخک که می‌خندد به ناز

خوش به‌حالِ جام لبریز از شراب
خوش به‌حالِ آفتاب

ای دلِ من گرچه در این روزگار
جامۀ رنگین نمی‌پوشی به کام
بادۀ رنگین نمی‌بینی به‌ جام
نُقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می‌باید تُهی‌ست
ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای‌ دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ
هفت‌رنگش می‌شود هفتاد رنگ

فریدون مشیری
از مجموعۀ «ابر و کوچه»
+ نوشته شده در  سه شنبه 2 فروردین1390ساعت   توسط آرش  | 

نوروز

به گلبانگ عید

گُل سرخ شادی دمید

خوشا چهرۀ باشکوه امید.

بهاران خوش است

گل روی یاران خوش است

شکست غم روزگاران خوش است . . .


«فرهاد فخرالدینی»


+ نوشته شده در  سه شنبه 2 فروردین1390ساعت   توسط آرش  | 

سیگار و خواستگاری

سیگار و خواستگاری

سر جلسه خواستگاری... بعد از نیم ساعت سکوت!
مادر داماد: ببخشین، کبریت دارین؟

خانواده عروس: کبریت؟! کبریت برای چی؟!

مادر داماد: والا پسرم می خواست سیگار بکشه...

خانواده عروس: پس داماد سیگاریه...؟!

مادر داماد: سیگاری که نه... والا مشروب خورده، بعد از مشروب سیگار میچسبه...

خانواده عروس: پس الکلی هم هست...؟!

مادر داماد: الکلی که نه... والا قمار بازی کرد، باخت! ما هم مشروب دادیم بهش که یادش بره...

خانواده عروس: پس قمارم بازی میکنه...؟!

مادر داماد: آره... دوستاش توی زندان بهش یاد دادن...

خانواده عروس: پس زندانم بوده...؟!

مادر داماد: زندان که نه... والا معتاد بوده، گرفتنش یه کمی بازداشتش کردن...
خانواده عروس: پس معتادم بوده...؟!

مادر داماد: آره... معتاد بود، بعد زنش لوش داد...

خانواده عروس: زنش؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

نتیجه: همیشه موقع خواستگاری رفتن کبریت همراهتون داشته باشین !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اسفند1389ساعت   توسط آرش  | 

بوسه و سیلی !

بوسه و سیلی !

ژنرال و ستوان جوان زیردستش سوار قطار شدند. تنها صندلی های خالی در
کوپه، روبروی خانمی جوان و زیبا و مادربزرگش بود. ژنرال و ستوان روبروی
آن خانمها نشستند. قطار راه افتاد و وارد تونلی شد. حدود ده ثانیه تاریکی
محض بود. در آن لحظات سکوت، کسانی که در کوپه بودند 2 چیز شنیدند: صدای
بوسه و سیلی. هریک از افرادی که در کوپه بودند از اتفاقی که افتاده بود
تعبیر خودش را داشت

خانم جوان در دل گفت: از اینکه ستوان مرا بوسید خوشحال شدم اما از اینکه مادربزرگم او را کتک زد خیلی خجالت کشیدم

مادربزرگ به خود گفت: از اینکه آن جوانک نوه ام را بوسید کفرم درامد اما افتخار میکنم که نوه ام جرات تلافی کردن داشت

ژنرال آنجا نشسته بود و فکر کرد ستوان جسارت زیادی نشان داد که آن دختر را بوسید اما چرا اشتباهی من سیلی خوردم

ستوان تنها کسی بود که میدانست واقعا چه اتفاقی افتاده است. در آن لحظات تاریکی او فرصت را غنیمت شمرده که دختر زیبا را ببوسد و به زنرال سیلی بزند!



نتیجه: زندگی کوپه قطاری است و ما انسانها مسافران آن. هرکدام از ما آنچه
را می بینم و می شنویم بر اساس پیش فرضها و حدسیات و معتقدات خود ارزیابی
و معنی می کنیم. غافل از اینکه ممکن است برداشت ما از واقعیت منطبق بر آن
نباشد.
ما میگوییم حقیقت را دوست داریم اما اغلب
چیزهایی را که دوست داریم، حقیقت
می نامیم
+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اسفند1389ساعت   توسط آرش  | 

داستان عشق و دیوانگی

داستان عشق و دیوانگی



در زمانهای بسیار دور زمانی که هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، همه
فضیلت ها در همه جا شناور بودند. روزی همه آنها دور هم جمع شده بودند
ناگهان یکی از آنها ایستاد و گفت بیایید یک بازی کنیم مثلاً قایم باشک.
همه از این پیشنهاد خوشحال شدند و دیوانگی فوراً فریاد زد من چشم
میگذارم... من چشم میگذارم... و از آنجا که هیچ کس نمیخواست به دنبال
دیوانگی بگردد همه قبول کردند. دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش
را بست و شروع به شمردن کرد یک، دو، سه...

همه رفتند و در جایی پنهان شدند...

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد.

خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد.

اصالت در میان ابرها مخفی گشت.

هوس به مرکز زمین رفت.

طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود رفت
و دیوانگی مشغول شمردن بود هفتادونه، هشتاد...
همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره سردرگم بود و نمیتوانست
تصمیم بگُیرد و جای تعجب هم نیست زیرا همه میدانیم که پنهان کردن
عشق مشکل است.
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش میرسید نود و پنج، نود و شش، نود
و.....
هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید بربالین یک بوته ی گل سرخ
وپنهان شد.
دیوانگی فریاد زد "دارم میام" و او اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا
تنبلیش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان
بود. هوس در مرکز زمین بود. یکی یکی همه پیدا شدند به جزعشق، او از
یافتن عشق ناامید شده بود.
حسادت درگوشش زمزمه می کرد تو باید فقط عشق را پیدا کنی او پشت
بوته گل رز پنهان شده است.
دیوانگی شاخه ای خشک از تنه ی درختی کند و با شدت و هیجان زیاد آن
را در بوته ی گل سرخ فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله متوقف شد
.
عشق از پشت بوته بیرون آمد، با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و
ازمیان انگشتانش قطرات خون بیرون میزد.

دیوانگی گفت: من چه کردم ؟ چگونه میتوانم تو را درمان کنم ؟

عشق پاسخ داد تو نمیتوانی مرا درمان کنی اما اگر میخواهی کاری بکنی
راهنمای من باش.
«این گونه است که از آن روز به بعد عشق کور است ودیوانگی همواره در
کنار اوست»

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اسفند1389ساعت   توسط آرش  | 

کلینیک خدا

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...

خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.

زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.

آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود

کرده بود و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.



به ارتوپد رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.

بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم

فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.

زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم

خدای مهربانم برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد. به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم.



هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم

قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم

هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.

زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم و

زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.

امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:

رنگین کمانی به ازای هر طوفان

لبخندی به ازای هر اشک

دوستی فداکار به ازای هر مشکل

نغمه ای شیرین به ازای هر آه
و اجابتی نزدیک برای هر دعا
 
"مشیری"
+ نوشته شده در  شنبه 16 بهمن1389ساعت   توسط آرش  | 

بی تو، مهتاب شبی...

 

بی تو، مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم .
در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید :
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت .
من همه محو تماشای نگاهت .
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا ، گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید: تو به من گفتی :
«از این عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب، آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا، که دلت با دگران است !
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن !»
با تو گفتم:« حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
نتوانم!
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم ... »
بازگفتم که: « تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم ، نتوانم!»
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت ...
اشک در چشم تو لرزید ،
ماه بر عشق تو خندید !
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم .
نگسستم، نرمیدم .

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم ،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم ،
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!



فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 بهمن1389ساعت   توسط آرش  | 

شب وهم انگیز

 

در پس این شب وهم انگیز

روزی را خواهم دید

که شقایق ها با موسیقی نسیم بهاری می رقصند...

 

آرش    

 ۲ بهمن ۸۹

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 بهمن1389ساعت   توسط آرش  | 

بهار خواهد آمد

شاید تا صبح ببارد

 
و شاید فردا هم...
 
اما سرانجام این شب های سرد و خاکستری با جامگان سیاه و سپيدش, رخت می بندد
 
آري, بهار خواهد آمد...
 
بهار زیبا...
 
بهاري, با رنگ های اميد و زندگی
 
من بهار را باور دارم
 
من هم اینک, رویش شقایق را می بینم
 
و سرخی گلبرگ هایش را...
 
من عشق را می بینم
 
 
چه دشت باشکوهی...
 
آرش - 25 دی 89
یک شب سرد برفي زمستانی
+ نوشته شده در  شنبه 25 دی1389ساعت   توسط آرش  | 

رویای شیرین

دوباره ترا دیدم...

در یک دشت زیبا

به من لبخند زدي

به سوی علفزار دويدي

من هم بسويت دويدم

دستان مهربان تابستانیت را  گرفتم

و آغوش عطر آگین بهاریت را...

دنيا با همه زيبايي هايش در دستانم بود...

آه!...

افسوس که شيريني رويا, مثل يک رنگين کمان زيبا, کوتاه ست...

چه روياي شيريني...

آرش _ آذر 89

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 دی1389ساعت   توسط آرش  | 

کرگدن و پرنده کوچک

 

کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت...

دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست ؟!

کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.

دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟

کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند.

کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم.

دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد.

کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت.

دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.

کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.

دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند.

کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم!

دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.

کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم !

دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی...

کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟! یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود.

کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی ... بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار...

کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.

داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید... اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید ؟!

کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟

دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن از این مهمتر است.

کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید.

روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش بر می‌داشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟

دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست.

کرگدن گفت : بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم.

دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد... اما سیر نشد.

کرگدن می خواست همین طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.

کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟

دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت : غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.

کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟!!

دم جنبانک چرخي زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند.

کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد. کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد ...

کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت:

من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد ...! 
+ نوشته شده در  یکشنبه 5 دی1389ساعت   توسط آرش  | 

شب انتظار

دشت ستارگان در انتظار است

 

ورود و زایش شاه اختران را در آسمان

 

سر آغاز فصلی نو

 

تولد خورشید

 

تولد عشق

 

دیبای مشکین فام را کنار میزند

 

انتظار به پایان میرسد

 

رستاخیز نور

 

میلاد مهر...

 

 

یلدا خجسته باد

آرش 89/9/30

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 دی1389ساعت   توسط آرش  | 

روزشمار نجات معدنچیان ایرانی


روز اول: معدن ریزش می‌کند. احتمال داده می‌شود سی و سه معدن‌چی که در اعماق آن
مشغول به کار بوده‌اند زنده باشند.

روز دوم: خانواده معدنچیان از وزارت صنایع و معادن می‌خواهند که کاری بکند.
وزیر اعلام می‌کند که در راستای خصوصی سازی قبلا این معدن...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 30 مهر1389ساعت   توسط آرش  | 

تفاوت مايكروسافت و جنرال موتورز

 

 

بيل گيتس: اگرفنّاوري جنرال موتـــورز با سرعتي همســــان فنّاوري كامپيوتر پيشرفت كرده بود، امروز اتومبيلهايي سوار مي‌شديم كه:

 

سرعتشان 22000 مايل بر ساعت بود!

مصرف بنزين آنها 4 ليتر درهر 1000 مايل بود!!

بهاي آنها 25 دلار بود!!!

 

پاسخ جنرال موتورز

 

1- بدون هيچ دليلي ماشين شما در روز دوبار تصادف مي‌كرد!

2- هردفعه كه خطهاي وســط خيابان را ازنو نقاشي مي‌كردند شما بايد يك ماشين جديد مي‌خريديد!

3- گاه وبيگاه ماشين شما درخيابانها از حركت باز مي‌ايستــــاد وشما چاره‌اي جز استارت (Restart) مجدد نداشتيد!

4- هربار كه جنــــرال موتورز مدل جديدي را به بازار عرضه مي‌كرد خريداران ماشين بايد راننــــدگي را از اول ياد مي‌گرفتند چون هيچ يك از عملكردها و كنترلهاي ماشين مانند مدل قبلي نبود!

 

5- براي خاموش‌كردن ماشين بايد دكمه استارت را مي‌زدند!

6- جنرال موتورز خريداران ماشينهايش را مجبور به خريد نقشه‌هاي راههايي مي‌كرد كه ممكــــن بود اصلاً به درد راننـــدگان نخورد.

7- كيسة هــــــوا قبل از بازشدن در هنگام تصادف از شما مي‌پرسيد:


Are You Sure?!

+ نوشته شده در  جمعه 30 مهر1389ساعت   توسط آرش  | 

دانستنی های با مزه

ـ جویدن آدامس هنگام خرد کردن پیاز مانع از اشک ریزی شما می شود. 

ـ اثر لب و زبان هر کس همانند اثر انگشت آن منحصر به فرد است. 

ـ رشد کودک در بهار بیشتر است.
 
ـ ۸ دقیقه و ۱۷ ثانیه طول می کشد تا نور خورشید به زمین برسد. 

ـ ظروف پلاستیکی تقریباً ۵۰۰۰۰سال در برابر تجزیه مقاومند. 

ـ تنها قسمتی از بدن که خون ندارد قرنیه چشم است. 

ـ شترمرغ در ۳ دقیقه ۹۵ لیتر آب می خورد. 

ـ حس بویایی مورچه با حس بویایی سگ برابری می کند. 

ـ کرم های ابریشم در ۵۶ روز ۸۶ برابر خود غذا می خورند. 

ـ زمان بارداری فیل به دو سال می رسد. 

در یک سانتی متری پوست شما ۱۲ متر عصب و ۴ متر رگ و مویرگ است. 

ـ شدیدترین نعره ها متعلق به وال ها است که برابر با صدای موتور جت است. 

ـ وقتی یک نوزاد در حال گریه است با صدای ش....ش.... شما آرام می شود به این دلیل که صدای آبی که اطراف نوزاد در شکم مادر است را برایش تداعی می کند، در ضمن این یکی ازدلایلی است که چرا صدای ساحل دریا به انسان آرامش می دهد. 

ـ دلفین ها همانند گرگ ها هنگان خواب چشم هایشان را باز می گذارند. 

ـ با نگاه کردن به گوش حیوانات می توانیم به تخم گذار بودن یا بچه زا بودن آنها پی ببریم. بدین صورت که تخم گذاران گوششان ناپیدا و بچه زایان گوششان نمایان است، تنها یک اسثتنا وجود دارد آن هم نوعی افعی است که بچه زاست اما گوشش دقیق پیدا نیست. 

ـ بیشتر سردردهای معمولی از کم نوشیدن آب است. 

ـ انسان امروزی به طور متوسط ۶ سال از عمر خود را تلویزیون نگاه می کند و ۶ سال را صرف غذا خوردن می کند و یک سوم را می خوابد. 

ـ موش دو پای آفریقایی از میدان دید ۳۶۰ درجه برخوردار است. 

ـ مغز انسان تنها ۲ درصد از وزن انسان را تشکیل می دهد ولی ۲۵ درصد اکسیژن دریافتی بدن را به تنهایی مصرف می کند. 

- سرعت عطسه یك انسان برابر است با 160 كیلومتر در ساعت 

- آب دریا بهترین ماسك صورت است ! 

- چشم انسان معادل یك دوربین 135 مگا پیكسل عمل می كند ! 

- 90% سم مار از پروتئین تشكیل شده است ! 

- مغز در هنگام خواب فعالتر از وقتی است كه تلویزیون می بینید ! 

- جوانان هندی شادترین و ژاپنی ها افسرده ترین های جهان هستند ! 

- قوه چشایی پروانه در پاهای آن تعبیه شده است !

+ نوشته شده در  جمعه 30 مهر1389ساعت   توسط آرش  | 

جملات زیبا و پر معنی از بزرگان

برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافی ست.لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش

را با آن بشکافی .پرهایش رابزن...خاطره پریدن با او کاری می کند که خودش را به

اعماق دره ها پرت کند .

------------------------------

هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود ، دری دیگر باز می شود ولی ما

اغلب چنان به دربسته چشم می دوزیم که درهای باز را نمی بینیم. ((هلن کلر ))

----------------------------------

برای پخته شدن کافیست که هنگام عصبانیت از کوره درنروید .

------------------------------

همیشه بهترین راه را برای پیمودن می بینیم اما فقط راهی را می پیماییم که به آن

عادت کرده ایم. ((پائولو کوئلیو))

----------------------------------

اندیشیدن به پایان هر چیز، شیرینی حضورش را تلخ می کند. بگذار پایان تو را

غافلگیر کند، درست مانند آغاز.

-------------------------------

هیچ کس آنقدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد و هیچ کس آنقدر ثروتمند

نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد.

--------------------------

بمان تا کاری کنی نه کاری کنیم تا بمانیم.  دکتر شریعتی

------------------------------

از حضرت عیسی(ع)پرسیدند که سخت ترین چیز در هستی چیست؟ گفت: خشم خدا. گفتند: از این خشم چگونه امان یابیم. گفت: ترک خشم خویش کنید تا ایمن از خشم خدا شوید.

---------------------------------

آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق می گردد، ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است. زیرا او دیگران را خوشبخت تر از آنچه هستند تصور می کند.

 

-------------------------------

لحظات شادی خدا را ستایش کن، لحظات سختی خدا را جستجو کن، لحظات آرامش خدا را

مناجات کن، لحظات دردآور به خدا اعتماد کن، و در تمام لحظات خداوند را شکر کن.

---------------------------------

 

 

شاد بودن بزرگترین انتقامی است که می توان از زندگی گرفت.

---------------------------------------

تاریخ یک ماشین خودکار و بی راننده نیست و به تنهایی استقلال ندارد، بلکه تاریخ

همان خواهد شد که ما می خواهیم. ((ژان پل سارتر

------------------------

بهترین اشخاص، کسانى هستند که اگر از آن ها تعریف کردید، خجل شوند و اگر بد

((گفتید، سکوت کنند.((جبران خلیل جبران 

---------------------------------

مشکلی که با پول حل شود، مشکل نیست ,هزینه است!!!!

-----------------------------

در زندگی از تصور مصیبت های بیشماری رنج بردم که هرگز اتفاق نیفتادند .

-------------------------

ساده ترین کار جهان این است که خود باشی و دشوارترین کارجهان این است که کسی

باشی که دیگران می خواهند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 مهر1389ساعت   توسط آرش  | 

آیا میدانستید ؟!

آیا میدانستید که دانشمندان ثابت کرده اند که گل سرخ ترکیبی از بوی 40 نوع گل مختلف است ؟

آیا میدانستید که اگر کلفتی تار عنکبوت به اندازه مغز یک مداد به هم تنیده میشد می توانست یک هواپیمای بویینگ سنگین وزن را تحمل کند ؟

آیا میدانستید که این حقیقت دارد که به راستی فیل از موش میترسد ؟

آیا میدانستید که شلوغ ترین مکان دنیا کندوی زنبور عسل است ؟

آیا میدانستید که در حال حاضر 6 میلیون اختراع در جهان وجود دارد که ادیسون با 1094 اختراع رکورد دار است ؟

آیا میدانستید که اگر تمام کرات منظومه شمسی را با هم جمع کنیم و سپس آن را دو برابر کنیم باز هم به اندازه کره مشتری نمی شود ؟

آیا میدانستید که وسعت کره ماه به اندازه قاره استرالیاست ؟

آیا میدانستید که ملخ ها فراوان ترین موجودات بر روی زمین هستند و موجوداتی هستند که در روز دو برابر وزن خود غذا می خورند ؟

آیا میدانستید که هر چشم مگس از10 هزار عدسی تشکیل شده است ؟

آیا میدانستید که طبیعت سیاره اورانوس بر خلاف زمین است یعنی دو قطبش گرم و قسمت های استوایی آن بسیار سرد است ؟

آیا میدانستید که سوسک ها مقاوم ترین موجودات در برابر گرسنگی هستند. آنها میتوانند یک ماه بدون غذا و دو ماه بدون آب زنده بمانند ؟

آیا میدانستید که نیروی جاذبه ماه میتواند باعث زمین لرزه شود ؟

آیا میدانستید که شیارهاى کف دست کمکی براى بهتر گرفتن اشیاء است ؟

آیا میدانستید که لاشخورها قادر به دیدن یك موش كوچك از ارتفاع ۴ كیلومتری میباشند ؟

آیا میدانستید که مردم فیلیپین به بیش از ۱۰۰۰ لهجه سخن میگویند ؟

آیا میدانستید که مورچه ها هم شمردن بلدند و قدم هایشان را برای مسیر یابی میشمارند ؟

آیا میدانستید که مصرف زغال اخته از تنگی عروق خون جلوگیری میكند ؟

آیا میدانستید که خورشید در مدار کهکشان شیری با سرعت ۹۰۰۰۰۰ کیلومتر در ساعت حرکت میکند ؟

آیا میدانستید که نام قدیم یونان، هلاس برگرفته از هلیوس خدای خورشید بوده است ؟

آیا میدانستید که فقط قورباغه های نر قور قور می کنند ؟

آیا میدانستید که خرس با تمام سنگینی خود میتواند با سرعت ۵۰ كیلومتر در ساعت بدود ؟

آیا میدانستید که افراد باهوش داراى روى و مس بیشترى در موهایشان هستند ؟

آیا میدانستید که شكلات بر عصب و قلب سگ تاثیر بد دارد، با کمی شكلات میتوان یك سگ را کشت ؟

آیا میدانستید که یک قطره لیكور عقرب را دیوانه می كند و عقرب خودش را نیش می زند و می كشد ؟

آیا میدانستید که مایع موجود در نارگیل نارس را می توان بجای پلاسمای خون استفاده كرد ؟

آیا میدانستید که درخت بلوط تا قبل از پنجاه سالگی میوه نمی دهد ؟

آیا میدانستید که زهره تنها سیاره ای است كه در جهت عقربه های ساعت بدور خودش می چرخد ؟

آیا میدانستید که برای اینكه ۷۰۰ گرم به وزن شما اضافه شود باید ۹ كیلو سیب زمینی بخورید ؟

آیا میدانستید که در بین انواع خرس، خرس پاندا بزرگترین جمجمه را دارد ؟

آیا میدانستید که شیرینی تنها مزه ای است كه جنین در رحم مادر هم می فهمد ؟

آیا میدانستید که زنبور عسل ۵ چشم دارد كه ۲ تا اصلی در بغل سر و ۳ تا بر روی سر او قرار دارد ؟

آیا میدانستید که 20 درصد آب شیرین جهان میان آمریكا و كانادا قرار دارد ؟

آیا میدانستید که بیماری قند اولین عامل كوری در مردم جهان است ؟

آیا میدانستید که دانشمندان دریافته اند که مورچه همچون انسان صبح ها خمیازه میکشند ؟

آیا میدانستید که زنبور از بوی عرق بدش میاید و به كسی كه بدنش بو دهد یا عطر زده باشد حمله می‌كند ؟

آیا میدانستید که رنگ سفید برای زنبور عسل آرامش دهنده و رنگ قهوه ای ناراحت كننده است ؟

آیا میدانستید که نعناع سكسکه و تنگی نفس را شفا میدهد ؟

آیا میدانستید که جرم زمین هشتاد و یک برابر ماه است ؟

آیا میدانستید که نوزاد بیش از ۳۰۰ استخوان دارد که با رشد بعضی از آنها به یكدیگر جوش می خورند ؟

آیا میدانستید که تقریباً یك سوم وزن یك زن و یك دوم وزن یك مرد را ماهیچه تشكیل می دهد ؟

آیا میدانستید که لایه بیرونی پوست انسان هر ۲ هفته یکبار با سلولهای جدید تعویض میشود ؟

آیا میدانستید که خوردن یک سیب اول صبح، بیشتر از قهوه باعث دور شدن خواب آلودگی می‌شود ؟

آیا میدانستید که موشهای صحرایی سالانه یک سوم ذخایر غذایی جهان را نابود میسازند ؟

آیا میدانستید که چین بیشتر از هر کشوری همسایه دارد، چین با ۱۳ کشور هم مرز است ؟

آیا میدانستید که موریانه ها قادرند تا ۲ روز زیر آب زنده بمانند ؟

آیا میدانستید که برای جلوگیری از جوانه زدن سیب زمینی باید درون سبد آن یک عدد سیب قرار دهید ؟

آیا میدانستید که یک نوع وزغ وجود دارد که در بدن خود سم كافی برای كشتن ۲۲۰۰ انسان را دارد ؟

آیا میدانستید که مادر و همسر گراهام بل مخترع تلفن هر دو ناشنوا بوده اند ؟

آیا میدانستید که بیشترین سر دردهای معمولی از كم نوشیدن آب می باشد ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 مهر1389ساعت   توسط آرش  | 

تراته الا ای ، آهوی وحشی

الا ای ، آهوی وحشی ، کجایی
مرا با تست ، چندین ، آشنایی

دو تنهارو ، دو سرگردان ، دو بیکس
دد و دامت کمین از پیش و از پس

بیا تا حال یکدیگر بدانیم
مراد هم بجوییم ار توانیم

که می‌بینم که این دشت مشوش
چراگاهی ندارد خرم و خش

که خواهد شد ، بگویید ای رفیقان
رفیق بیکسان ، یار غریبان

مگر خضر مبارک پی درآید
ز یمن همتش کاری گشاید ، گشاید

چو آن سرو روان شد ، کاروانی
ز شاخ سرو می‌کن ، سایه بانی

لب سر چشمه‌ای و طرفِ جویی
نم اشکی و با خود گفت و گویی

به یاد رفتگان و دوستداران
موافق گرد با ابر بهاران

چو نالان آیدت آب روان ، پیش
مدد بخشش ز آب دیدهء خویش

نکرد آن همدم دیرین مدارا
مسلمانان مسلمانان خدا را

مگر خضر مبارک ‌پی تواند
که این تنها به آن تنها رساند

 

برای دانلود ترانه اینجا كلیك كنید.

+ نوشته شده در  شنبه 27 شهریور1389ساعت   توسط آرش  | 

تو رو خدا اس ام اس کمک کنید

لطفا اس ام اس های جالب خودتونو در قسمت نظرات ارسال کنید یا با ایمیل بفرستید.
+ نوشته شده در  سه شنبه 23 شهریور1389ساعت   توسط آرش  | 

تو رو خدا مطالب طنز کمک کنید

لطفا مطالب طنز جالب خودتونو در قسمت نظرات ارسال کنید یا با ایمیل بفرستید.
+ نوشته شده در  سه شنبه 23 شهریور1389ساعت   توسط آرش  | 

تو رو خدا لطیفه کمک کنید

لطفا جک های جالب خودتونو در قسمت نظرات ارسال کنید یا با ایمیل بفرستید.
+ نوشته شده در  سه شنبه 23 شهریور1389ساعت   توسط آرش  | 

این مطلب، نوشته‎ای کوتاه و در عین حال جذاب است که دالایی لاما برای سال 2008 تنظیم کرده است.

1-  به خاطر داشته باش که
 عشق‎
های سترگ ودستاوردهای عظیم، به
خطر کردن‎ها و ریسک‎های بزرگ محتاج‎
اند.

2-  
وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده.

3- این سه میم را از همواره دنبال کن:

* محبت و احترام به خود را
* محبت به همگان را

* مسؤولیت‎پذیری در برابر کارهایی که کرده‎ای

4- به خاطر داشته باش دست
نیافتن به آنچه می‎
جویی، گاه اقبالی بزرگ است.

5- اگر می‎
خواهی قواعد بازی
 را عوض کنی، نخست قواعد را فرابگیر.

6- به خاطر یک مشاجره
ی کوچک،
 ارتباطی بزرگ را از دست نده.

7-  وقتی دانستی که خطایی مرتکب شده
‎ای، گام‎هایی را پیاپی برای جبران
 آن خطا بردار.

8-  بخشی از هر روز خود را به
 تنهایی گذران.

9-  چشمان خود را نسبت به
 تغییرات بگشا، اما ارزش‎
های خود را
به‎
سادگی در برابر آنها فرومگذار.

10-  به خاطر داشته باش که گاه سکوت بهترین پاسخ است.

11-  شرافتمندانه بزی؛ تا هرگاه بیش‎
تر عمر کردی، با یادآوری
 زندگی خویش دوباره شادی را تجربه کنی.

12-  زیرساخت زندگی شما، وجود
جوی از محبت و عشق در محیط خانه و
خانواده است.

13-  در مواقعی که با محبوب خویش ماجرا می‎کنی و از او گله داری، تنها به موضوعات کنونی بپرداز و سراغی از گلایه‎
های قدیم نگیر.

14-   دانش خود را با دیگران در
میان بگذار. این تنها راه جاودانگی
است.

15-  با دنیا و زندگیِ زمینی بر سر مهر باش.

16-  سالی یک بار به جایی برو که تا کنون هرگز نرفته‎
ای.

17-  بدان که بهترین ارتباط، آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما
به هم سبقت گیرد.

18-  وقتی می خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه چیز را از دست داده‎ای که چنین موفقیتی را به دست آورده‎
ای.

19-  در عشق و آشپزی، جسورانه
دل را به دریا بزن.

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 شهریور1389ساعت   توسط آرش  | 

متن ترانه Yesterday When I Was Young به همراه ترجمه پارسی

Yesterday When I Was Young

 

Yesterday when I was young

yesterday when I was young

the taste of life was sweet as rain upon my tongue

I teased at life as if it were a foolish game

the way the evening breeze may tease a candle flame

the thousand dreams I dreamed, the splendid things I planned

I always built, alas, on weak and shifting sand

I lived by night and shunned the naked light of day

and only now I see how the years ran away

 

Yesterday when I was young

so many drinking songs were waiting to be sung

so many wayward pleasures lay in store for me

and so much pain my dazzled eyes refused to see

I ran so fast that time and youth at last ran out

I never stopped to think what life was all about

and every conversation I can now recall

concerned itself with me, and nothing else at all

 

Yesterday the moon was blue

and every crazy day brought something new to do

I used my magic age as if it were a wand

and never saw the waste and emptiness beyond

the game of love I played with arrogance and pride

 

and every flame I lit too quickly, quickly died

the friends I made all seemed somehow to drift away

and only I am left on stage to end the play

there are so many songs in me that won't be sung

I feel the bitter taste of tears upon my tongue

the time has come for me to pay for

yesterday when I was young

 

--------------------------------------------------------------------

 

ترجمه فارسی آهنگ

 

آن روزها وقتي که جوان بودم

 

آن روزها وقتي که جوان بودم

آن روزها وقتي که جوان بودم

طعم زندگي به شيريني قطره‌هاي باران بود بر زبانم.

سر به سر زندگي مي‌گذاشتم،

تو گويي بازي احمقانه‌اي است.

همان‌گونه که نسيم شامگاهي

سر به سر شعله شمع مي‌گذارد.

هزاران رويا در سر،

و چه برنامه‌هاي باشکوهي براي خود داشتم.

دريغا که هر چه مي‌ساختم، بر شن‌هاي روان مي‌ساختم،

شب‌ها مي‌زيستم و از نور عريان روز مي‌گريختم.

و اکنون تنها مي‌‌بينم که سال‌ها چگونه از برابرم مي‌گريزند.

 

آن روزها وقتي که جوان بودم

چه بسيار ترانه‌هاي سرمستي که در انتظار سرودن بودند.

چه بسيار سرخوشي‌هايي که در انتظار من بودند

و جه بسيار درد و رنج‌هايي که بودند چشمان خيره‌ام نمي‌ديدند.

به سرعت مي‌دويدم و جواني و زمان را به زانو درآوردم.

و هرگز مکث نکردم تا ببينم معناي زندگي چيست.

و هر گفتگويي که اکنون مي‌توانم به ياد ‌آورم

مرا در خود فرومي‌برد، و ديگر هيچ.

 

آن روزها ماه آبي بود.

و هر روز شوريده،‌ چيز تازه‌اي براي ما به ارمغان داشت.

عمرم را همانند عصاي جادو به کار مي‌بردم،

و هرگز بيهودگي و هدر رفتن ناشي از آن را نمي‌ديدم.

بازي عشق بود که با تکبر و غرور نقش‌آفريني مي‌کردم.

 

و هر شعله‌اي که افروختم، ‌به سرعت فرو ‌نشست.

تمام دوستانم به نوعي پراکنده شدند،

و در آخر من، تنها بر صحنه نمايش باقي ماندم.

چه بسيار ترانه‌هايي در ذهنم هستند،

که هرگز خوانده نخواهند شد.

بر زبانم طعم تلخ قطره‌ای اشک را احساس مي‌کنم.

و زمان به سويم مي‌آيد

به تاوان آن روزها

آن روزها وقتي که جوان بودم.

-------------------------------------------------------

دانلود آهنگ با صدای Shirley Bassey

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 شهریور1389ساعت   توسط آرش  | 

متن استعفا نامه شیطان

پروردگار محترم

با سلام
احتراما،

اینجانب ابلیس معروف به شیطان، بدین وسیله اعلام میدارم با توجه به
بررسی‌های به عمل آمده و گزارشات واصله و ...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 5 شهریور1389ساعت   توسط آرش  | 

بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین

 

To fall in love
عاشق شدن


To laugh until it hurts your stomach

آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

To find mails by the thousands when you return from a vacation
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری

To go for a vacation to some pretty place
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری

To listen to your favorite song in the radio
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

To go to bed and to listen while it rains outside
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

To leave the Shower and find that the towel is warm
از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !

To clear your last exam
آخرین امتحانت رو پاس کنی

To receive a call from someone, you don''t see a lot, but you want to
کسی که معمولا زیاد نمیبینیش ولی دلت میخواد ببینیش بهت تلفن کنه
To find money in a pant that you haven''t used since last year
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمیکردی پول پیدا کنی

To laugh at yourself looking at mirror, making faces
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!

Calls at midnight that last for hours
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه

To laugh without a reason
بدون دلیل بخندی

To accidentally hear somebody say something good about you
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف میکنه

To wake up and realize it is still possiblesleep for a couple of hours
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم میتونی بخوابی !
to


To hear a song that makes you remember a special person
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما مییاره

To be part of a team
عضو یک تیم باشی

To watch the sunset from the hill top
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

To make new friends
دوستای جدید پیدا کنی

To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person
وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین !

To pass time with your best friends
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی

To see people that you like, feeling happy
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی

See an old friend again and to feel that the things have not changed
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده

To take an evening walk along the beach
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

To have somebody tell you that he/she loves you
یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره

remembering stupid things done with stupid friends. To laugh .......laugh. ........and laugh ......
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ....... باز هم بخندی
These are the best moments of life....
اینها بهترین لحظههای زندگی هستند

Let us learn to cherish them.
قدرشون روبدونیم

"
Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد

وقتی
زندگی 100 دلیل برای گریه كردن
به تو نشان میده
تو 1000 دلیل برای خندیدن
به اون نشان بده.
(چارلی چاپلین )

+ نوشته شده در  شنبه 16 مرداد1389ساعت   توسط آرش  |